وقتی در عین خوشحالی غم هم داشته باشی!

صبح که تو پارک داشتم میرفتم تو فکرش بودم

گفتم ببین بیشعور گفت میام خونه تون عیددیدنی اصن خبری ازش نیس باید زنگ بزنم خودم برم سر وقتش

بعد یادم اومد شبا دیر میخوابه صبحا معمولاً خوابِ

ساعت 11 بود که زنگ زد

(اصن تله پاتی فقط ما دو تا) 

گفتم تو مگه قرار نبود بیای خونه ما؟

گفت خب تو چرا نمیای!

گفتم تو بیا منم میام هر چند تو بزرگتری ادب حکم میکنه من بیام :)))

گفت برا ساعت 4 یا 5 میام

رسیدم خونه مامان اینا نبودن

همونجور با مانتو و روسری حتی! شروع کردم وسیله آماده کردن

گوشی رو هم گذاشتم رو میز برا خودش میخوند و میرفت


اومد نشست با گوشیش آهنگ گذاشت

تو آشپزخونه بودم

خنده م گرفت 

گفتم هنوز لهراسبی گوش میدی؟

گفت یادت میاد؟؟!!

یکم دیگه گذشت زدم زیر خنده گفتم تو چرا پلی لیستت کپی پلی لیست منِ؟


+ هر چی بیشتر با همیم الآن بیشتر حسرت اون سالهای دوری رو میخورم :) 

هیچوقت نمیبخشم... هیچوقت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.