من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت برون فکند ز گلشن به جرم چهره ی زردم

تو بحبوحه ی اتفاقای خوشایند و ناخوشایند هیجان لحظه هامو با آهنگایی پر میکردم که بیشترش با صدای مادرم تو ذهنم خونده میشد.(صف عشاق بدبخت و از این جا تا کجا داری؟) همه ی این چند روز پر بود از تصنیف مرضیه و  فروغی و گوگوش و  داریوشی که مامان وقتی دلش میگرفت با صدای قشنگش که از باباش به ارث برده  بود میخوند و ما هم به همون ترتیب حفظش کرده بودیم.(میخانه اگر ساقی صاحبنظر داشت،میخواری و مستی  ره و رسم دگری داشت)

اما امشب جداز همه اتفاقای چند روز خراب چیز دیگه ام که اومدم باز با آهنگایی دردمو تقسیم میکنم که ته دلم خالی تر میشه به خاطر غمی که تو نُت هاش حس میشه! خودم میدونم نباید پا بدم به این صدا و احساس، میدونمم که نمیدم،اما واله و شیدایی نیست این حال من، ندامت و تنفریه که سلول های بدنم فریاد میکشن، چیزهایی که عجین شده با روح و تنم بوده و نمیتونم فرار کنم و حالا مث رقیق کردن اسید با آب این آهنگا رو میندازم به جون  این خبر تازه ای که افتاده به جون روح خسته ام.( مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان ) میشه که بین اییییین همه خستگی و پشیمونی و غم و دلتنگی و عزا و گریه که شدن فاضلاب با BOD چند هزار بشی  یه رودخونه  برام  روحمو ببری و جدام کنی از این همه اندوه و خودت پشیمونی نباشی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.